صبح زود روباه و گرگ به نزد شير آمده بودند تا آن روز را، هر سه با هم به شكار بروند. شير هم پذيرفته بود. شير بسيار بزرگوار و بخشنده بود.
هر چند كه آمدن روباه و گرگ به شكار نه تنها باري از دوش شير بر نميداشت، بلكه خود باعث سختي كار ميشد، اما با اين حال شير پذيرفته بود. و اكنون روباه و گرگ با خوشحالي از پي شير به شكار ميرفتند.
دشت، عظيم و پهناور بود. نسيمي ملايم، گياهان كوهپايه را نوازش ميكرد و جز صداي چند پرندة آواز خوان و باد كه بوتهها را خش خش كنان ميلرزاند، صدايي نبود.
نگاه نافذ و عميق شير به دشت چنان بود كه گويي سلطاني به قلمرو خويش مينگرد.
به راستي كه همينطور بود همه چيز تحت اقتدار شير بود؛ حتي باد.
روباه و گرگ از پي طعمه مدام بو ميكشيدند و سرشان را به هر طرف ميچرخاندند و پوزه بالا كرده، عميق بو ميكشيدند تا از گلهاي يا چرندهاي براي شكار ردي در باد بيابند.
حال آنكه شير تنها وقتي بادي ميوزيد، آرام بويي ميكشيد و صبورانه به نقطهاي در دشت خيره ميماند.
روباه گاهي به چشمهاي شير خيره ميشد و رد نگاه شير را دنبال كرده به دشت خيره مينگريست، اما چيزي نمييافت.
شير گفت: اگر ميخواهيد تنها خود را سير كنيد، همين جا بمانيد و منتظر باشيد. اما اگر ميخواهيد شكار بياموزيد همراهم شويد؛ اما هر چه من ميكنم، شما هم همان كنيد.تا هم شكار كردن را بياموزيد و هم آسيبي از طرف كفتارها نبينيد.
اگر كسي با شير همراه شود آنچه نصيب شير است به او هم ميرسد. خوراك خوب، حشمت و بزرگي، آن هم بي زحمت و رنج ! گرگ و روباه اين نكته را خوب ميدانستند.
شير ادامه داد : اگر نتوانستيد همراهي كنيد،گوشهاي بايستيد و خوب نگاه كنيد. فهميديد؟
روباه گفت: بله، خوب نگاه ميكنيم.
شير گفت : با من بياييد.
به راه افتادند، شير در شكار اُستاد و تمام بود؛ پنجههاي قوي با دلي شجاع، و هوشي سرشار داشت. طعمه را از خود طعمه بهتر ميشناخت، پس به راحتي آنان را شكار ميكرد.
هر چند كه روباه و گرگ هم با او همراه بودند، اما تنها شير شكار كرد، روباه و گرگ ناظر بودند و تنها نگاه ميكردند. همانطور كه شير گفته بود.
گاهي از پيشكار ميدويدند و آن را به سمتي ميكشاندند، اما شكارچي اصلي شير بود و در حين شكار، گاهي از فنون آن براي روباه و گرگ ميگفت تا آنها هم بياموزند.
غروب نزديك شد. خورشيد به آهستگي پايين آمده بود و به طلايي و سپس سرخي ميرفت. گاو، بز و خرگوش شكار آن روز بود، هر سه آنها را به زير درختي بردند كه در بالاي تپهاي مشرف به مغرب، جايي كه غروب پيداست قرار داشت؛ همانطور كه شير گفته بود.
در دلِ روباه و گرگ هياهويي از حرص و طمع آغاز شده بود. با اينكه آنها نيك ميدانستند كه شكارها را خود نگرفتهاند و به بركت وجود شير توانسته بودند اين همه غذا تهيه كنند، باز هم نگران سهم خود بودند كه مبادا با آنها به عدالت رفتار نشود. حال آنكه شير از دل آنها خبر داشت و در انديشة ديگري بود.
عكس طمع روباه و گرگ در چشمانشان پديدارگشت و شير خواست تا آن را آشكار كند و به اصطلاح امتحانشان كند.
پس آرام به زير درخت رفت و نظارهگر غروب خورشيد شد. روباه و گرگ نميدانستند چه چيزي در انتظارشان است. گرسنگي هوش و حواس را از آنها گرفته بود و از گرگ بيشترچون دائم به شكارها خيره بود و آنها را ميبوئيد.
شير مي دانست ! پس آرام گفت: اي گرگ، ميداني چطور بايد اين شكارها را بين ما تقسيم كني؟
گرگ به سرعت گفت: بله قربان !
شير گفت: به عدالت !؟
گرگ سري تكان داد و گفت: بله. عادلانه قسمت ميكنم.
و روباه تنها نگاه ميكرد چه رخ ميدهد.
شير همچنان كه پشت به آنها و رو به خورشيدِ سرخ رنگ داشت گفت: پس شروع كن اي گرگ و طعمهها را تقسيم كن!
و گرگ اينچنين تقسيم كرد: گاو وحشي براي شما اي شير بزرگ كه شما بزرگيد و اين گاو هم بزرگ. خرگوش به تو ميرسد روباه، تو از همه كوچكتري و خرگوش نيز هم. و اين بز كوهي از براي من كه من ميانه و بز ميانه.
شير برگشت و نگاهي به گرگ انداخت. گرگ به خيال اينكه بخشش از سر عدالت كرده است لبخندي زد اما شير كم كم اخم كرد و نعرهاي زد و گرگ را از قلمرو خود بيرون راند.
خروج از قلمرو شير يعني ديگر با شير همراه نبودن، يعني گرسنگي، يعني فقر و تنهايي. يعني مرگ. و گرگ از قلمرو شير كه تنها جاي حيات براي آنها بود خارج ميشد. او رانده شده بود. غرور شير يك تكبر واقعي بود. بيدار شده بود و از اينكه گرگ در حضورش دم از خودش و ديگري زده بود بسيار عصباني بود. شير از روي بزرگي فقط و فقط خودش را ميديد نه كس ديگر را، مگر آنكه مانند خودش باشد.
شير به روباه گفت: حالا تو قسمت كن. روباه نگاهي به گرگ و سرگذشت او كرد و نگاهي به عظمت و اقتدار شير. پس لبخندي زد و گفت: اي شير بزرگ، گاو وحشي خوراك صبحانه شما باشد، بزكوهي خوراك نيم روز شما و خرگوش براي شب؛ كه خرگوش سبك است و بهتر است در شب غذاي سبك خورده شود.
شير تبسمي كرد و گفت: آفرين روباه از كجا اين چنين قسمت كردن را ياد گرفتي؟
روباه گفت : از حال و روز گرگ، سرورم. بسيار سپاسگزارم كه مرا بعد از گرگ قرار داديد، چون شايد اگر من قسمت ميكردم من نيز به عاقبت گرگ دچار ميشدم.
عاقل آن باشد كه گيرد عبرت از مرگ ياران و در بلاي محترز
پس سپاس او را كه ما را در جهان كرد پيدا از پس پيشينيان
پس از آن شير گفت : اي روباه تو در بخش كردن فقط ما را ديدي و خودت را نديدي؛ پس فاصلهاي بين من تو وجود ندارد. ما و اين شكارها همگي از آن تو هستيم، چون ديگر من و تو در كار نيست.