
چه چيزي را نمي دانم؟
چه چيزي را نميدانم؟
آن شب برايش شب بسيار مهمي بود؛ شب سرنوشت. قرار بود كه كارگردان را در يكمهماني ملاقات كند تا اگر نظر موافقت كارگردان را جلب نمايد، نقش اول فيلم را به او بدهد. از وقتي كه شنيده بود قرار است كارگردان را ملاقات كند، چنان طوفاني در ذهنش بر پا شده بود كه خواب و آرامش او را ربوده بود. ستاره سينما شدن، رويايي بود كه از كودكي به آن ميانديشيد و اينك اين رؤيا در آستانه تحقق بود.
از خود ميپرسيد: "كارگردان چگونه تصميم ميگيرد؟ نقشهاي اصلي او در ساير فيلمها چه شخصيتهايي داشتهاند؟ اين افراد چگونه توانستهاند نظر موافقت كارگردان را جلب كنند؟ كارگردان از بازيگران خود چه انتظاري دارد؟ چه رفتاري را در آنها تحمل نميكند؟ ستارههاي معروف دنيا چگونه رفتار ميكنند؟ من چقدر با آنها فاصله دارم؟" و هزاران سؤال ديگر از اين قبيل. ميخواست بدون نقص ظاهر شود. ذرهاي نقص را در خود تحمل نميكرد و به خود اجازه نمي داد كه اين فرصت طلايي را از دست بدهد. بنابراين مشغول آماده كردن خود بود.
او ميخواست بداند چگونه بايد با يك آدم مهم روبرو شد؟ در ابتداي ملاقات چه كار بايد كرد؟ چه لباسي در شأن يك مهماني رسمي است؟ در چنين مهمانياي چگونه بايد آداب معاشرت را رعايت كرد؟ و . . . . با پرداختن به اين سؤالها متوجه شد كه چه چيزهاي بسياري را نميداند و با آگاهي يافتن از هركدام آنها، چقدر كارش كاملتر و اثرگذارتر ميشود و اگر در ناداني باقي بماند، بر احتمال شكست خوردنش افزوده ميشود.
آن شب كارگردان را ملاقات كرد. رفتارش خيلي خوب بود ولي آنطور كه انتظار داشت كامل و بينقص نبود و خطاهاي زيادي را در آن مشاهده كرد. او توانست نه تنها جاي خود را در فيلم مورد علاقهاش تثبيت كند، بلكه خود را ذهن كارگردان هم تثبيت كرد. از آن پس از خود ميپرسيد: "چه چيزي را نميدانم؟" و سعي در بهبود پيدرپي خود داشت.
* * *
هركس در زندگي مسؤليتةايي دارد؛ مسؤليتهايي كه روزي نسبت به چگونگي انجام آن مورد سؤال واقع ميشود. پس از امروز بايد خود را آماده كند تا نسبت به سؤال هايي كه از او ميشود، سربلند بيرون آيد؛ پس بايد آگاهي لازم براي انجام مسؤليت خود را كسب نمايد. او بايد بداند تا چه حد كارهايش را به درستي انجام مي دهد؛ بر جوانب و ظرايف كار خود واقف شود؛ ابعاد گوناگون مسؤليت خويش را بشناسد؛ بر پيامدهاي انجام دادن يا ندادن كارهايش مطلع گردد؛ اطلاعات لازم در مورد كارش را بدست آورد؛ چگونگي برقراري ارتباط صحيح با همكارانش را بياموزد؛ در توجيه كردن ديگران در انجام كارهاي محوله، مهارت پيدا كند؛ عوامل و جريانهاي اثرگذار (بيروني و دروني) در كارش را پيدا كند و آنها را زير نظر داشته باشد و موارد بسيار ديگر.
كسي كه ميخواهد كارش را كامل و بدون نقص انجام دهد، لازم است
كه هرچه بيشتر و سريعتر بياموزد هرآنچه را كه بايد بياموزد. آنکس که به کمال ميرود ، به متوسط راضي نمي شود، به خوب هم راضي نميشود. او فقط و فقط خوبترين را ميخواهد و تا زمانيکه به خوبترين نرسد، ولو اگر در يک قدمي آنهم باشد، دست از تلاش نميکشد. کسي که ميخواهد به کمال برسد، کوچکترين ظرافتها را هم از نظر دور نميدارد و سعي مي کند به گونهاي عمل کند که حتي ذرهاي هم ناکرده و ناگفته باقي نماند. خياطي که لباس کار ميدوزد، بعد از پايان کار نگاهي اجمالي به آن مي اندازد تا اشتباه فاحشي در کار نباشد. ولي خياطي که لباسي را براي يک مهماني بسيار رسمي و مهمي ميدوزد، بعد از اتمام کارش آنرا برانداز کرده و گوشه گوشه انرا با دقت مورد بررسي قرار ميدهد؛ از دور و نزديک و بالا و پايين آنرا مي نگرد و در نهايت قبل از تحويل، لباس را برتن کسي کرده و در حين حرکت، نشستن، و برخاستن آنرا کنترل ميکند.
براي يافتن نواقص و خطاها، سوال کليدي "چه چيزي را نميدانم؟" راهگشاست. آن كس كه واقعاً از خود ميپرسد "چه چيزي را نميدانم؟" و با مشاهده در انديشه، كلام و رفتار خود، سؤال را دنبال ميكند، خواهد گفت "واي بر من!". اين اعتراف نه تنها مخرب نيست بلكه هشداري است سازنده كه در درجه اول روند تخريب در فرد را متوقف ميكند و سپس اگر منجر به انگيزه و قصدي محكم در آموختن شود، ميتواند انسان را به سوي دانايي سوق دهد. آنکس که مي گويد چه چيزي را نميدانم و بعد از يافتن پاسخ آن، سعي در اصلاح خود ميکند، مسير تعالي را ميپويد.
جريان فكري "چه چيزي را نميدانم؟" در بسياري از انسانةا خاموش شده و يا رو به خاموشي است؛ زيرا نياز آن را درك نميكنند. خود را دانا ميپندارند و به زندگي محقرانه و توأم با ذلت و خواري خو كردهاند. به اندك ثمره و نتيجهاي از زندگي راضياند و به جاي تلاش براي كسب موفقيت هاي بهتر در آينده، به موفقيتهاي كسب كرده در گذشته ميانديشند و از آن به خود ميبالند. از اسرار غافلند و انقدر جريانهاي فكري گوناگون، پراكنده و مخربي ذهنشان را در بر گرفته است كه جايي براي حضور و تداوم سؤال "چه چيزي را نمي دانم؟ باقي نميماند.
مکانيزم عملكرد " چه چيزي را نميدانم؟" چيست؟
"چه چيزي را نميدانم؟" نشان از يک نارضايي است و اين نارضايي با خود برکات متعدد به همراه دارد. اين يک نارضايي خلاق است که انگيزه حرکت و تعالي را ايجاد مي کند و نتيجه آن دانايي است و دانايي نيز با توانايي توأم است.
" چه چيزي را نميدانم؟" سوالي خلا ساز است. کسي که اين سوال را ميپرسد، احساس کمبود کرده و شروع ميکند به جستجو و با مشاهده و توجه به خود، به ابعاد و زواياي تاريک وجودش نور مياندازد و اگر نقصي را مشاهده کند آنرا مورد هدف قرار ميدهد، تا برطرفش نمايد.
همچنين اين سوال با نشان دادن خطاها و کمبودها، حس بدي را ايجاد ميکند؛ حس اشمئزاز و بيزاري از زشتيها، پليديها و نادانيها. وقتي از چيزي بيزار ميشويم نميتوايم آنرا تحمل کنيم و سعي داريم هرچه زودتر از آن خلاص شويم. و تا زمانيکه از آن رها نشويم، آرام و قرار نداريم.
اگر لکهاي کثيف، ناپاک و بدبو بر لباس ما بيافتاد، در اولين فرصت آنرا ميشوييم و اگر با شستشو پاک نشود لباس خود را عوض ميکنيم، حتي اگر آنرا خيلي دوست داشته باشيم و يا لباس ديگري که بر تن ميکنيم به زيبايي لباس قبل نباشد.
از طرف ديگر " چه چيزي را نميدانم؟" اعتراف است. با پاسخ به اين سوال اعتراف ميکنيم که خطا کاريم، نادانيم و تا مطلوب فاصله داريم. آنکس که اعتراف ميکند، متواضع و فروتن شده و از غرور دست بر ميدارد و انسان تا متواضع و فروتن نباشد، نخواهد آموخت. ولي آنکس که از اين سوال دست بردارد، به خود و دانستههاي (اندک) خود مغرور ميشود و در ورطه ادعا ميافتاد. يک مدعي هيچگاه نخواهد آموخت، چون خود را بينياز از آموختن ميبيند. بنابراين در جهل خواهد ماند.
در انتها سؤال مهمي مطرح ميشود و اينكه مطالب بسيار زيادي است که انسان نميداند، آيا ندانستن آنها نگران کننده نيست؟ موضوعات آموختني بسيار زيادند ولي دانستن همه آنها سودمند نيست. آنچه که ضروري است اينکه هر كس نسبت به مسئوليت خود، هرآنچه که لازمست بداند؛ زيرا در مقابل آن بايد پاسخگو باشد و اگر مسئوليت خود را نتواند انجام دهد بخشي از زندگياش مختل مانده و از آن محروم ميشود.