
مرد مارگير
هوالحيَ
يک حکايت بشنو از تاريخ گوي تا بري زين راز سرپوشيده بوي
روزگاران پيش در شهري گرم و سوزان، مردي زندگي ميکرد که پيشهاش مارگيري بود. مرد مارگير روزها و شبها در صحراهاي سوزان و بيآب و علف بدنبال مار، زير هر خار و خاشاکي را ميکاويد و جسم نحيفاش را ميآزرد و جان شيرينش در اين راه مرارتهاي بسياري ميديد. اوقات او به زحمت و جستجو ميگذشت و در پي اين مشقتها هر روز در شهري و هر زمان در جايي بود . هر وقت به بلادي ميرسيد، با مردم آنجا از مار ميگفت و از مار ميپرسيد. روزهاي گرم و طاقتفرساي بسياري در کمين ماري ساعتها مينشست و چشم به شکاف يا روزني ميدوخت تا شايد مطلوب خود را آنجا بيابد. او فراموش کرده بود که اجدادش در قرنهاي گذشته پيشة ديگري داشتند در خانوادة ديرينة او بيشتر مردان مبارزين بزرگي بودند که اسبهاي تنومندي را براي شکار و جنگ پرورش ميدادند، طوري که حيرت همه را در اين کار برميانگيختند. اما او چرا پيشة مارگيري اختيار کرده و در اين کار مفتون و سحر شده بود، چنان که حتي يک روز هم به فکرش نرسيد در جستجوي چيز ديگري باشد؟
عاقبت مرد بينوا آنچه را که ميجست، در زير خار و خاشاک و روزنهاي تاريک، مييافت.
در تمام آن زحمتها و مرارتها و کمينها تنها يک رؤيا در سر داشت و آن رؤيا خيلي کوچکتر و بيدوامتر از حتي تمجيد و تحسين مردم بود. "چند سکة بيارزش"!
خويشتن نشناخت مسکين آدمي از فزوني آمد و شد در دنّي
خويشتن را آدمي ارزان فروخت بود اطلس، خويش بر دلقي بدوخت
مرد مارگير هر وقت صيدي ميکرد در شهر معرکه و غوغايي به راه ميانداخت. مردمان بسياري گِردش جمع ميشدند تا او براي نشان دادن عظمت و قدرت خود در بين جوانان بيتجربه داد سخن بدهد و حاصل زحمات خود را به آنان عرضه کند. و آنها در قبال آن، سکهاي برايش پرت ميکردند. در ميان ولوله و هياهوي آنان، صداي جِرنگ، جِرنگ سکههاي کوچکشان گم ميشد و مرد مارگير در آن لحظه ديگر قادر نبود حتي صداي خود را بشناسد که در درونش فرياد ميزد : مرا جستجو کن! مرا جستجو کن !
آنگاه که مار سرش را از توبرة او بيرون ميآورد همراه با موجي از ترس که مردم را از وحشت و هيجان به عقب ميراند، آن صداي ضعيف هم عقب ميرفت و در هلهلة مردم محو ميشد و مرد مارگير ديگر نگاهش لابلاي دستها و پاهاي مردم روي زمين بود، که شايد سکهاي بيابد. اين همة آن چيزي بود که او در پياش سالها ميدويد…
هرچه او ميکشيد از دست فراموشکاري خود بود. اگر روزي ميتوانست اجدادش را با آن اسبهاي سبکبار و شجاعتها، و دلاوريهاي بسيارشان که لرزه بر دل کوهها ميانداختند و توجه هر جنبندهاي را جلب و مبهوت رشادتهاي خود ميکردند، به ياد بيآورد، از اين دغدغههاي خُرد و بيمقدار رهيده بود. اما ..........
در يکي از همين روزها که مرد صياد بدنبال صيد، از شهر خود بيرون رفت، در دور دستها کوههاي بلندي ديد و با خود فکر کرد شايد امروز بتواند روز خوبي براي شکار باشد. او به سوي کوهها رهسپار شد، در فکر صيدِ مار و معرکههاي خود غرق بود.
دير رفت و دور رفت تا به کوهستاني پر از برف رسيد. بعد از مدتي، مار بزرگ مردهاي در آنجا يافت که در بزرگي و هيبت به مانند اژدهايي عظيم بود.
او همي جستي يکي ماري شگرف گرد کوهستان در ايام برف
اژدهايي مرده ديد آن جا عظيم کي دلش از شکل او شد پر ز بيم
مرد مارگير با ديدن آن اژدها برق سکههاي مردم را به ياد آورد و باز دچار فراموشي شد. حتي نتوانست بفهمد اژدها چگونه حيواني است، از کجا آمده و چطور به کوهستان پر از برف رسيده است. فقط به نظرش آمد که اگر اژدها را بگيرد شهرت بيحدي در بين مردم کسب خواهد کرد. با خود گفت، مردم که در کوهستان نيستند تا ببينند اژدها و صيد من مرده بود، پس ميتوانم داستانهاي زيادي از شگردهاي خودم در مارگيري براي آنها بگويم.
طمع پول و کسب رضايت مردم نادان عقل از سر او برد.
فوراً با طناب و ريسمان خود اژدها را بست و کشان کشان با خود به سوي شهر آورد.
"چه حيوان بيآزار و مطيعي بود آن اژدها! چه دوستداشتني بود! چه پوست زيبايي داشت! اگر زنده بود رفيق خوبي ميتوانست براي او باشد و نمايشهاي بزرگي برايش بدهد!....".
افکار مرد مارگير چون رؤياي او، خام بود.
آن روز شهر در اوج گرماي خود بود، اما با اين حال مردمان زيادي خبر صيد بزرگ مارگير را شنيده بودند و همگي در ميدان شهر براي ديدن معرکة مرد مارگير سر از پا نميشناختند و از يکديگر پيشي ميگرفتند. همهمه و شادي جوانان مشتاق با ورود مارگير و صيد بزرگش به ميدان شهر بالا گرفت. "اژدهايي مرده، عجب قدرتي داشت مرد مارگير، چه شجاعتي، عجب شانس و اقبالي، چه تبحري، گفتگوي مردم بيخبر و نادان تمامي نداشت. سرانجام با صداي صياد بينوا سکوتي در ميدان شهر برقرار شد. او ميگفت: "مارگير زبردستي هستم که حيرت خلق را برانگيختم – صيدم در ميان صيادان بينظير است- هيچ کس جز من قادر نيست اژدهايي به اين عظيمي را صيد کند- براي يافتن و شکار و مهار او، فوت و فنهاي بسياري به کار بردم- بياييد و ببينيد و… مرد مارگير از جهل خود گرفتار بازي خطرناکي شد. زيرا که اژدهاي يخ زده که در وسط ميدان بي حس و حال و دست و پا بسته افتاده بود، کمکم در اثر آفتاب گرم و سوزان آن شهر، يخهايش آب شد و رخوت و انجمادش از بين رفت . اژدها به مانند يک خواهش کودکانه شيرين و دوستداشتني تکان خورد و رفتهرفته جان بيشتري گرفت و از شيريني و ضعف کودکانه به در آمد و چون آتشي که با دُم کوچکي از زير خاکسترها شعله بکشد ناگاه جنبيدن گرفت و حيرت و شگفتي مردم را افزونترکرد. مردِ به اصطلاح "صياد پيشه"، از کار خام و جاهلانة خود دهانش باز ماند و در همان حالت حيرت و ناباوري ديد که اژدها تکان شديدي خورد و طنابها و ريسمانهاي دست و پايش را دريد و به ميان جمعيت پريد و چون شيري به سوي آنها حمله برد. از حملة اژدها تماشاگرانِ معرکه، وحشتزده و هراسان پا به فرار گذاشتند و صفوف به هم فشردة آنها چون پارچهاي کهنه و پوسيده پاره پاره شد. مردم چنان ميگريختند که در اثر يورش آنها و حملة اژدها صدها نفر زير دست و پا افتادند و همگي کشته شدند. مرد صياد که صيدِ جهل خود شده بود، ناگهان از کردة خود پشيمان شد و از اينکه نتوانسته بود شکار خود را خوب ببيند و خوب بشناسد، دچار ندامت شديدي شد، اما ديگر پشيماني سودي نداشت آن هيولا چون درهاي مخوف روبروي او دهان باز کرد. و با يک حرکت، مارگير بينوا را بلعيد و به سوي جمعيتي حمله برد که جاهلانه گِردُش حلقه زده بودند و او را مرده ميپنداشتند.
نفسات اژدهاست او کي مرده است از غم بيآلتي افسرده است
کآن تف خورشيد شهوت بر زند آن خفاش مرده ريگت پر زند
چونک آن مرد اژدها را آوريد در هواي گرم و خوش شد آن مُريد
تو طمع داري که او را بي جفا بسته داري در وقار و در وفا
هر خسي را اين تمنا کي رسد موسيي بايد که اژدرها کشد
صد هزاران خلق ز اژدرهاي او در هزيمت کشته شد از رأي او
فردا چنان سکوتي در شهر برقرار شد که گويي هرگز آن همه قيل و قال و معرکه در آنجا اتفاق نيفتاده بود. پرنده در ميدان پر نميزد. اژدها به کوهستان برگشته بود تا روزي ديگر از لابلاي اوراق کتاب روزگار بيرون بيايد و ناداني ديگر را بيازمايد.