
و اما دانه شن
هوالحيّ
و اما دانة شن...
در اعماق دريا زندگيِ پرپيچ وخم عجيبي در جريان بود. دريا در ياد بود و يادِ همه، دريا و همه چيز درون آن در اسرار و در غوغا. همة موجوداتِ دريا فكري و آرزويي داشتند اما آرزوي اكثر آنها از ياد رفته بود. و نميدانستند كه چه بايد بكنند و چه بايد باشند. ماهيها، شقايقها، خزهها، ماسهها، سنگها، اسفنجدريايي، مرجانها، ستارههاي دريايي و حتي مرغان دريايي بيرون از دريا نيز با آواهاي دلانگيز خود كه بر فراز دريا براي صيد به درون آن شيرجه ميزدند، همه دوست داشتند كه چيزي را به دست بياورند. كه شايد همان آرزويشان بود.
گاهي صداي آب كه روي ساحل، گوشماهيها و سنگ ريزهها را نوازش ميداد و صداي باد و رقص موجها و جوش و خروش كفآلود آن، چون نجوايي آرزوي آنها را به يادشان ميآورد. اما براي همة آن موجودات هر چه كه بودند و هر چه كه ميشدند يك اتفاق بيشتر نميافتاد و آن فقط يك انتخاب بود. انتخابي بزرگ . اينکه بخواهند آرزويشان به ياد بيايد، يا نه! آنهايي که آن را به ياد نميآوردند از يادرفته و از دسترفتهاي بيش نبودند. ولي هر چه به آن نزديكتر ميشدند جنبش معناداري ميكردند. در درونشان آهنگي بود كه آنها را به حركت ميانداخت. از قعر دريا به روي آب ميآمدند و آسمان آبي و خورشيد تابان را ميديدند، گرم ميشدند، نيرويي ميگرفتند اما باز به قعر دريا بازميگشتند. "آرزويشان به ياد نمي آمد". از قعر دريا تا بالا فاصلة زيادي بود. مرغ ماهيخوار هم که با دريا زندگي ميکرد، تمام آرزويش اين شده بود كه بتواند بيشتر بالا برود تا بتواند بهتر درون دريا شيرجه بزند و طعمة ناچيزي شايد به دست آورد. هر روز به اين كار مشغولتر ميشد. خزهها بلندتر ميشدند تا بتوانند بهتر به پاي جانوران بچسبند. جانورانِ جسور هم جسارتشان براي رقابتهاي خستهكننده و مسابقه دادن با هم بود. ماهيها هم طعمه بودند. طعمة موجودات باهوشتر و بزرگتر.
در اين ميان و در اين غوغا چه جاي يك دانة شنِ ريز وكوچك بود؟ آرزوي او، فكر او، چه بود؟ دانة شني كه نه خودش ديده ميشد و نه صدايش شنيده ميشد. اگر چه بيشتر شبها صداي نالة گريهاش از لاي ماسهها به گوش ميرسيد اما كسي باور نميكرد دانة شن هم بتواند گريه كند. اصلاً او چرا گريه ميكرد؟ او چه ميتوانست باشد؟ دانة شن كه آرزويي ندارد!.
دانة شنِ كوچك و ريز با هر موج كوچكي در تلاطم بود، حتي اگر نميخواست، باز متلاطم ميشد. حتي اگر نميخواست باز به اين طرف و آنطرف ميرفت و هر بار بيعلاقهتر و بيعلاقهتر. موج او را به صخرهها ميكوبيد. او را به هر سو ميبرد و در هر جا كه پيش ميآمد ساعتها نگهش ميداشت. خواه زير آفتاب سوزان كنار ساحل، و خواه درون گودالي مدتها اسير. و اين خواستة او نبود.
به هر حال دانة شنِ كوچك و ريز، هميشه ريز بود و هميشه اسير. هميشه تنها و غمگين و هميشه مجبور. او آنقدر در دستان موج پيكرش ضربه خورده بود كه ديگر چيزي از او باقي نمانده بود. هر روز ريزتر و خردتر ميشد.
اما با همة اينها دانة شن وجود داشت مثل هزاران موجودي كه در آنجا بودند، و دل كوچكش به گرمي ميطپيد. او آفتاب را حس ميكرد، دريا را دوست داشت، باد را نيز مثل آفتاب حس ميكرد و دوست داشت، اما بايد چيزي را ميفهميد. چيزي كه دل او را ربوده بود. و همه خواب و خوراكش را از او گرفته بود:
سالها پيش ..... يک جاي خوب .... سفيد و درخشان ..... پر نور.... سفيد و پر نور
ديگر چيزي يادش نمي آمد.
گاهي كه خيلي زير آفتاب ميماند، خشك ميشد و باد خيلي راحت او را از دريا دور ميكرد. روزهاي زيادي را همينطور دور از دريا روي سقف خانهها يا روي دودكشها گذرانده بود طوري كه از دودههاي سياهِ آن داشت خفه ميشد. حرفهاي سياه دودكش كسل اش ميكرد. و فقط آرزو ميكرد كه دوباره باد بوَزَد و او را به دريا برگرداند. سرانجام باد ميوُزيد و او را به دريا بازميگرداند، اما روز ديگر به جاي دورتري ميبرد. او از دوري ميترسيد فرياد ميزد كه "نميخواهم دور شوم" ... اما صدايش اينطور به گوش باد ميرسيد، "ميخواهم نزديك شَوم". راستي او به کجا ميخواست نزديك شود و چه بايد ميكرد؟ براي او كه يك دانة شن خرد و ريز بود چه امكاني وجود داشت؟ اگر روزي بالاي درختي يا پشت بام خانهاي يا در راه بيراهي ميافتاد، اگر باد به مدت زيادي نميوزيد، او چه سرنوشتي پيدا ميكرد؟ يا اگر باد به سوي دريا نميوَزيد.. او به كجا مي رفت؟ آيا اشتياق او براي دريا بود؟ او از آنِ كه بود؟ آيا اصلاً او ميتوانست از آنِ كسي باشد؟
آه! شايد دريا و آب بود.... دوري از آن امكان نداشت. او اهل آنجا بود و آنجا اهل با او.
شايد زير دريا را دوست داشت؟ نه! شايد بازي با دوستان؟ نه! شايد همرنگ جماعت شدن؟ نه! شايد قدرت، توان و نيرو براي مسابقه دادن؟ نه! شايد محبوب ديگران شدن؟ ...
با خود زمزمه كرد: محبوب شدن.... محبوب شدن... محبوب ..... محبوب .... معشوق!
رفتارش، بي قراريش، مثل عاشقها بود. پس معشوقي داشت. رعد و برقي زد و باران سيلآسايي باريدن گرفت. ضربات دانههاي درشت باران روي سطح دريا شِلپ شِلپ تشويقش كردند: "آفرين تو يافتي، معشوق". معشوق يعني "يكي". يعني يك سُرور بي نهايت. يك زندگي جاودانه.
پس شروع به پرس و جو كرد:
"خزهها، و هشتپاها، فقط ميگفتند به زندگي بچسب. و سفره ماهيها ميگفتند ته دريا پنهان شو تا بهتر بتواني ديگران را ببيني و يك دفعه سرراهشان سبز بشوي. دودكشِ سياه او را نصيحت ميكرد كه دست از اين بازيها بردارد و اين قدر روزگار خود را با سؤال و جوابها سپري نكند. عروس دريايي توصية ناز و كرشمه داشت وسوسهاش كهنه بود. به درد بچهها ميخورد. معشوق او عروس دريايي نبود".
خرچنگ دستهاي خشناش را به سويش دراز ميکرد و ميگفت بيا با هم دست بدهيم و درد دل کنيم! مثل دو تا رفيق. اما...
براي لمس دستان معشوقش بي تاب شد. دستاني سفيد و درخشان... پرنور... و درخشان ...
سرانجام باد بود كه ميآمد و زير و رويش ميكرد. جان و اشتياقش را به لبش ميرساند. آفتاب هم براي همين به او ساعتها زل ميزد تا بسوزاندش و تشنگياش را افزونتر كند. آنقدر که باد هم بتواند او را با خود ببرد و همه چيز را نشانش دهد.
اما چه بايد ميكرد؟ براي رسيدن به يك زندگي جاودانه و از بين هزاران اتفاق و هزاران ضربه و هزاران نفر يكي را يافتن و ازآنِ او شدن، هنوز راه بسيار داشت و هنوز بايد ميرفت و جستجو ميكرد. بايد ميرفت و براي سؤالش جوابي پيدا ميكرد.
بنابراين عزمش جزم شد.
شب سايه گسترد. اما در سياهياش نور موج ميزد. همه جا تا چشم كار ميكرد، دريا بود و در آسمان ماه بود كه ميدرخشيد و نگاهش روي امواج دريا بالا و پايين ميرفت. شب و دريا ساحل را از آنِ خودشان كرده بودند. دانة شن، درون موج و روي دريا بود و زيرِ نور ماه ميدرخشيد و چشم در چشم آسمان دوخته بود. او به شب مينگريست به مانند اينكه از نزديك به چشمان سياه عقابي خيره شود. صدا فقط صداي شب بود و موجهاي دريا كه گه گاه با صداي فش فش خود كف ميكردند و به ساحل ميآمدند وگاهي عقب ميرفتند، و دريا را مثل گهواره تكان ميدادند.
دانة شن خودش را در شب رها كرد، اين سياهي چقدر با سياهي قعر دريا فرق داشت! همة وجودش موج بود و اشك و اشتياق. او مرغ دريايي نبود. ستاره دريايي هم نبود! او يك عقاب تيزبين آسمان نبود! عروس عشوهگر دريايي هم نبود! پس چه شانسي براي رسيدن به آرزويش داشت؟ چطور ميتوانست معشوقش را پيدا كند؟
او داشت به راحتي با شب گفتگو ميكرد و او دانة شن را تكان ميداد. سنگيني عظيمي از شب در دلش احساس كرد. شب او را به اعماق دنياي ديگري برد و آن جا به او آموخت كه همه چيز ديدني، شنيدني و خواستني است اما همه چيز آنچنان كه او باور كرده بود، نبود. ميديد كه درونش هم چشم، هم گوش و هم زبان دارد. او ميديد، اما نه با چشم معمولي دريايياش، ميشنيد و ميگفت اما نه با گوش و زبان دريايياش. صداي شب چون آوازي درِگوشي و نجواگونه بود. شب شنيد و شنيد و شنيد و فقط يك كلمه گفت: "بخواه". او ساعتها حتي تا سحر دانة شن را رها نكرد. روز از راه رسيد و دانة شن را صدا زد با او صحبت كرد و نوازشش داد و دانة شن از آن نوازش فهميد كه پنهان شدن و پنهان ماندن در روز امكان ندارد. پس روز فقط يك جمله گفت: "آشكار شو". دانة شن بيتاب شد . باد وزيد و به او گفت : "حركت كن" و او را به نزديك خورشيد برد، او نور خورشيد را ديد، با خورشيد حرف زد. خورشيد فقط يك جمله گفت: "درخشان شو". باز باد وزيد و او را به بلنديهاي کوچک و بيمقداري برد. بلنديهاي بامها و خانههاي ديگران، که هيچ کدام از آنِ او و او ازآنِ آنها نبود. پس باران باريد و دانة شن از روي بلنديهاي بامها و سقفها سُر خورد و از ناودان به سوي دريا راهي شد. وقتي به ساحل رسيد موج احاطهاش كرد و در او پيچيد و او را دوباره به صخرهها كوبيد. تنش به درد آمده بود ولي دلش جان گرفته بود. دست از سؤال و طلب برنميداشت. دانة شن دوست داشت كه به جستجو ادامه دهد فكر ميكرد چطور با يك سؤال همة اينها شروع شد؟
اميدواري زيادي دلش را پر نور كرد.
موج دوباره در او پيچيد و او را به دريا برگرداند. دانة شن ناگهان احساس كرد جرياني از درون و قعر دريا او را به سوي خود ميمكد. غوطهور شد. رفت و رفت تا رسيد به صدف سفيد بزرگي كه با بقية صدفهايي که تا به حال ديده بود فرق داشت. با صدفهاي ريز و سياه آنجا هم فرق داشت، حافظ و نگهدار جاندارانِ جان دار . هيچ كس را بدون دليل به حريم او راهي نبود. مگر آنان كه ميخواستند جور ديگري باشند. آنان كه معشوقي داشتند و رنج و مرارتهاي بسياري براي ديدارش ديده بودند. صدف دانة شن را صدا زد و دانة شن وارد آن صدف شد و در آنجا توقف كرد. يك توقف خوب و رضايتبخش يك توقف پر حركت. تا صبح، تا شب، تا روزها و تا ماهها هر دو روبروي هم و چشم در چشم هم در سكوت اما درگفتگو به سر بردند... دانة شن بيحركت، نشست و گوش داد. هر چه ميشنيد روشنتر ميشد و دلش قوت ميگرفت. هر چه ميشنيد فقط از عشق بود. و اينكه چطور معشوقش را بيابد و نظرش را جلب كند. ضربات امواج دريا ديگر براي او ناموزون و ناخوشايند نبودند. احساس لذتبخشي داشت.
بعد از گفتگوها و سکوتها و گريههاي بسيار هر دو آرام گرفتند و ساكت شدند. صدف با افتخار و شادماني به او نگاه ميكرد و لبخند رضايتبخشي بر لبهايش بود. دانة شن تغييركرده بود، عوض شده بود، درخشان شده بود. او ديگر دانة شنِ ريز نبود. او يك مرواريد بزرگ و درخشان و زيبا بود.
لحظههاي زيادي گذشت و گذشت تا روزي صداي ملوانان يك كشتي بزرگ به اعماق دريا رسيد. کشتياي که هر از چندي از آنجا ميگذشت و صياد بزرگي که عاشقانه در اعماق دريا بدنبال صيد ميگشت، مرواريد درخشان صداي آنها را ميشنيد و چشمش به بالا بود. حس خيلي خوبي داشت. بايد از آنجا ميرفت. پنجة سفيدي سايه بر دريا افکند. جرياني را حس كرد كه به شكل گردباد او را به بالا كشيد. طنابهاي سفيدي را ميديد و خودش را كه در ميان انبوه صدفها، بالا و بالاتر ميرفت. آنقدر بالا رفت تا چشمش به پادشاهي افتاد كه نگاهش اعماق درياها و اعماق آسمانها را سير ميکرد. روي عرشة كشتي سفيدي ايستاده بود تاج درخشان بزرگي به سر داشت. او همان آرزوي از ياد رفتة جانداران بود. دلش از عشق پر شد و سر رفت. خودش را ميان دستهاي او رها كرد و غلطيد. ناگهان متوجه شد كه دستهاي پادشاه همان دستهاي سفيد صدف بود. نه! شايد دستهاي صدف همان دستهاي پادشاه بود. تفاوت آنها برايش مشكل شد. اما خوب ميدانست كه پادشاه، مالك درياها و آبها و حتي دستها بود. مالك حتي صدفها و ماسهها و شنها هم، او بود. او امير صيادان بود. يكي كه مثل هيچ كس نبود.
او معشوقش را پيدا كرده بود. دستهاي امير مرواريد را درون تاج خود گذاشت. مرواريد دلش از عشق پر شد. نور درخشاني از دلش ساطع شد. از اين حال خوب سرمست بود و خوشحال . همچنان كه در كنار و با پادشاه محبوبش سرمستي ميكرد، نگاهش به اعماق دريا افتاد. همة رنجهاي آنها و رنجهاي خودش را به ياد آورد. دلش براي آنها كه آرزويشان را به ياد نياورده بودند سوخت و غصهدار شد. و سؤالي، شرري به جانش انداخت: چگونه ميتوان به آنها كمك كرد؟ اشتياقي در دلش جا باز كرد.
تا غصه به دلش رسيد، پادشاه او را در دستانش گرفت و با عشق نگاهش كرد. مرواريد درخشان ذره ذرة وجودش شروع به ذوب شدن كرد. قطره قطره شد و با هر قطره چون مرواريدي شد و از لاي انگشتان پادشاه به دريا چكيد. هنوز دلش از عشق پر بود و بوي پادشاه و نگاه عاشقانة محبوبش نيز با او بود. و او با او و در ياد او.