
کاربرد تفکر سیستمی
با پيشرفت جوامع و توسعه شهرها، انسان با مسائل و مشكلات بزرگتري روبرو ميشود. درگذشته جمعيت كم بود و شهرها و سازمانهاي مختلف اداري وتجاري، گستردگي امروز را نداشتند و برنامهريزي و مديريت اين سطوح كوچك اجتماع، چندان پيچيده نبود. اما با رشد جمعيت و پيشرفت تكنولوژي، انسان هر روز با مسائل بزرگتر و بزرگتري روبرو ميشود. زندگي انسان امروز چرخهاي از بوجود آوردن مسائل و حل آنهاست. امروز نيز مانند گذشته، بشر سعي در يافتن راه حلهايي جهت برطرف كردن مسائل و مشكلات موجود در سطوح مختلف اجتماعي، اقتصادي، فرهنگي، سياسي و زيست محيطي دارد؛ راهحلهايي كه فاقد يك جانبهنگري گذشته بوده و با ديدي همه جانبه به ريشهيابي مسائل و برطرف كردن آنها ميپردازد.
در اين زمينه نبايد نقش محققان و متفكران را از نظر دور داشت. اين افراد با كشف وابداع راههاي نو، چشم اندازي تازه در افق زندگي بشر گشودهاند. با كمك روشهاي نوين تفكر و حل مسئله، يافتن مشكلات نهفته و برطرف كردن آنها آسانتر شده و افراد به بينشي جديد و كارآمد، جهت رويارويي با مشكلات ميرسند.
در حال حاضر روشهاي شناخته شده متعددي براي فكر كردن وجوددارد؛ از آن جمله ميتوان به تفكر تحليلي (خطي)، تفكر سيستمي (مداري)، تفكر جانبي، تفكر عمودي، استراتژيك و … اشاره كرد. هريك از اين روشهاي تفكر ويژگيهايي دارند و در سطوح فردي و اجتماعي قابل اجرا هستند. دراين جا قصد داريم به طور خلاصه به معرفي يكي از اين روشها يعني تفكر سيستمي بپردازيم. ابتدا لازم است تعريفي مختصر از سيستم ارائه دهيم.
سيستم، مجموعهاي است ازاجزاي مختلف كه با نظمي خاص با هم در ارتباطند. بنابراين با جداكردن اين اجزا و كنار هم گذاشتن آنها نميتوان يك سيستم يا يك كل به وجود آورد. زيستشناسي اتريشي به نام «لودويگ ون برتلانفي» سيستم را اين گونه تعريف ميكند: «مجموعهاي كه وجودش وابسته به بُرهُمكُنش اجزاي آن است»
نكته مهم در اين جا، «بُرهُمكُنش» است و از اين تعريف اين موضوع استنباط ميشود كه رابطهاي فراتر از رابطه اثر و موثر و علت و معلولي بر اجزا حاكم است.
مثالهاي مختلفي كه ميتوان از سيستم ارائه داد از سادهترين تا پيچيدهترين عبارتند از: ذره، اتم، سلول، بافت، عضو، فرد، خانواده، جامعه، كشور، جهان، منظومه شمسي، كهكشان و كيهان. در واقع فقط يك سيستم وجود دارد وآن هستي است و بقيه زير سيستم محسوب ميشوند.
جان اسماتز مبتكر «فلسفه كليت» (holism) ميگويد كل در طبيعت «مشخصه» است و نميتوان آن را به اجزاي خود نفسيم نمود و همان خواص را داشت.
اين مسئله، اساس تفكر سيستمي است: بررسي جزء دركل و نه جدا از آن؛ يك مثال گويا «آب» است. شما ميتوا نيد تا ابد به بررسي و مطالعه جداگانه اكسيژن و هيدروژن يعني عناصر تشكيل دهنده آب بپردازيد اما هيچگاه خاصيت خيس بودن را از اين بررسي كشف نميكنيد. در واقع خيس بودن، خصوصيتي است نوظهور، برخاسته از بُرهُمكُنش هيدروژن و اكسيژن در مولكولي كه آب ناميده ميشود. براي داشتن درك صحيح از خواص آب، بايد خود آب را مطالعه كرد نه تك تك اجزاي آنرا.
در روش سنتي برخورد با مسائل كه روش تفكر تحليلي (خطي) ناميده ميشود، بين اجزاي هر موضوع رابطه خطي تعريف ميشود يا همان رابطه علت ومعلولي، يعنيA برB اثر ميگذارد و تغيير در A موجب تغيير درB ميشود. اين كاملاً درست است، اما در يك سيستم، روابط يك طرفه نيستند.B نيز به همان نسبت بر A تاثير ميگذارد؛ بنابراين ارتباط دوجانبه بين اجزاء وجود دارد:
بنابراين تصميمهايي كه تنها براساس تفكر تحليلي اتخاذ ميشوند، يك جانبهنگر هستند و راه حلهاي حاصله از آنها نيز كارآيي لازم را نخواهند داشت. البته فايده تفكر تحليلي نفي نميشود؛ چرا كه براي بررسي يك سيستم، ابتدا بايد اجزاي آن را شناخت. اما در مرحله بعدي روابط متقابل را بايد بررسي كرد، نه اين كه اجزا را از سيستم بيرون كشيد و جداگانه مورد مطالعه قرار داد. بعنوان مثال، محققي كه قصد دارد اثر برنامههاي تلويزيوني را بر روي كودكان بررسي كند، نميتواند آنها را جدا از خانواده و اجتماعي كه در آن زندگي ميكنند در نظر بگيرد. رابطهاي كه كودك با خانواده و احتماع خويش دارد و همچنين جامعه و هنجارهاي آن و تاثيراتي كه بر كودك و حتي بر برنامههاي تلويزيون ميگذارند، همه سهمي دراين بررسي دارند.
در دنياي پزشكي اين مسئله نمود بارزي دارد. در پزشكي متعارف كه آلوپاتي خوانده ميشود، دارويي ضد بيماري تجويز ميشود. دراين جا بين علت و معلول، يعني بيماري و عامل آن، يك رابطه خطي ترسيم ميشود. از طرفي در طب كُلنگر (HOLISTIC MEDICINE) بيماري و عامل آن را جدا در نظر نميگيرند. بيماري، كل بدن را تحت تاثير قرارميدهد نه فقط عضو يا بافتي خاص را، و دارو نيز همين طور.
بنابراين براي تجويز بهترين دارو مجموعهاي از عوامل و بُرهُمكُنشها مورد توجه قرار ميگيرد، به طوري كه عامل بيماري ازبين ميرود و نه فقط علائم آن و درعين حال اثرات جانبي دارو نيز به حداقل ميرسد.
بايد توجه داشت كه نيازي نيست همه جا از تفكر سيستمي استفاده كنيم. در محيطهاي ساده و برخورد با مسائل كوچك، تفكر خطي روش بهتري است. اكثر كارهاي روزانه ما براساس اين روش انجام ميشوند؛ مانند استراحت كردن براي رفع خستگي و غذا خوردن. قوانين فيزيك و رياضي نيز از اين الگو تبعيت ميكنند، اما در تفكر سيستمي ميتوانند مورد استفاده واقع شوند.
در محيطهاي پيچيده و متغيير، در تشخيص مسائل اجتماعي، زيست محيطي، درمديريت شهري، درتشخيص مشكلات و حل آنها، درتصميم گيري، الگويابي وحتي ارائه طرحها و نوشتن مقالات و … ميتوان از تفكر سيستمي استفاده كرد.
استفاده از تفكر سيستمي مزاياي بسياري دارد. ميتوان سرعت تجريه و تجليل مسائل به ويژه مسائل پيچيده را افزايش داد و آنها را قاعدهمند و قابل پيش بيني كرد. دراين روش به جاي توجه جداگانه به اجزا كه مختص تفكر تحليلي است، به رابطه بين آنها توجه ميكنيم و سعي دريافتن قاعدهاي براي كل مجموعه داريم. با استخراج قاعده ميتوان عملكرد و رفتار سيستم را تا حدي پيشبيني كرد و به عنوان الگويي براي بررسي و حتي ساخت سيستمهاي مشابه كار برد. هواپيما سيستمي است كه الگوي ساخت آن پرنده بوده است. درطول زمان هرچه بشر از پرندگان و نحوه عمل آنان درپرواز، عملكرد بالها در به هوا برخاستن و فرود آمدن شناخت بيشتري پيدا نموده، هواپيماهاي پيشرفتهتري نيز ساخته است. البته در مثال فوق با سيستمي پيچيده سروكار داريم و ذهن به تنهايي در بررسي كافي نيست بلكه امروزه در اين گونه موارد از كامپيوتركه خود مدلي از ذهن است، براي بررسي وقياس و ساخت الگو استفاده ميشود.
نكته ديگر، كاهش ميزان خطا و بالا بردن استاندارد انجام كار است. با بررسي سيستمي يك موضوع وتشخيص اشكال دريك بخش، كل سيستم را از بروز خطاي بزرگتر نجات ميدهيم. به عنوان مثال درصورتي كه در بخشي از يك كارخانه توليد مواد غذايي، اشكالي بوجود آيد ممكن است كل خط توليد تحت تاثير قرارگيرد. بنابراين داشتن شناخت كلي از سيستم و روابط بين اجزاي آن، مهم است.
آنچه سبب بقا و حفظ تعادل در يك سيستم ميشود، ادامه رابطه قانونمند اجزا با يكديگر است. براي ادامه ثبات يك سيستم، تغيير دركل آن لازم است و نه در بخشي از آن. به عنوان مثال، افرادي كه براي كاهش وزن خود متوسل به قرصهاي لاغري يا رژيمهاي سخت ميشوند، فقط از تاثير كوتاه مدت و مخرب اين روشها برخودار ميشوند و در نهايت، سلامتي خود را به خطر مياندازند. درحالي كه فرد با نگرش همه جانبه به موضوع، ميتواند درعين حال كه وزن خود را كاهش ميدهد، ميزان قند، نمك، چربي، پروتئين، ويتامينها و مواد معدني موجود در بدن خود را نيز به حد تعادل برساند و اين تعادل را حفظ كند.
با استفاده از تفكر سيستمي، ميتوان استراتژيهاي بهتري را اتخاذ كرد (استراتژي، نحوه راهبرد امور و مسائل است). تفكر سيستمي در نحوة نگرش افراد نسبت به موضوعات و در نتيجه استراتژي آنها در پيشبرد امور تغيير ايجاد ميكند. يك مثال در اين زمينه مطلب را بيشتر روشن ميكند:
دريك مورد پژوهشي، يك درمانگاه ارتوپدي مورد مطالعه قرار گرفت. در اين مكان بيماران و حتي پرسنل از زمان انتظار طولاني شكايت داشتند. هر بخش منتظر بود، بخش ديگر بيماران را راه بيندازد و بيماران هم منتظر بودند كار بيماران ديگر تمام شود. در يك بررسي دقيقتر، به اين نتيجه رسيدند كه مشكل، آنطوركه همه فكر ميكردند، سرعت رسيدگي به بيماران نبود بلكه زمانبندي رسيدگي بود. اين تغيير در نگرش، استراتژي درمانگاه را عوض كرد؛ به اين صورت كه از اين پس وقت بيماران توسط خود درمانگاه تعيين ميشد و نه توسط بخشهاي مجزاي آن.
حال چگونه ميتوان از اين روش تفكر استفاده كرد؟
تفكر سيستمي چرخهاي از تجزيه و تركيب است. بدين مفهوم كه براي بررسي يك مسئله ابتدا بايد همه اجزاي دخيل در آن را فهرست كرد. تركيب خود، شامل تعيين و تشخيص نحوه ارتباط و تاثير اجزا بر يكديگر و آن گاه در صورت لزوم دستهبندي اجزا طبق روابط مشابه است تا بتوان به قاعده يا الگويي رسيد (مثال درمانگاه) و از اين قاعده در يافتن راه حل و تصميمگيري بهره گرفت.
دراين زمينه بايد به دونكته توجه كرد: اول اين كه سيستم را همان گونه كه هست بايد بررسي كرد؛ زيرا هرگونه تغيير وارده از بيرون تاثير مستقيم در نتيجه بررسي دارد. به عنوان مثال براي بررسي خواص، بايد از آب خالص استفاده كرد؛ زيراهرماده خارجي، ويژگيهاي متفاوتي به آن ميدهد. مسئله دوم اين است كه فرد بررسي كننده خود در سيستم تاثيرگذار است؛ بنابراين هميشه نوعي عدم قطعيت و درصدي از خطا وجود دارد.